خرید بک لینک
مهدیه یکی از دوستان صمیمی دوران دانشگاه من شده است و شبهای زیادی در خانهشان که نزدیک دانشگاه است مهمان بودهام. چند شبی هم ما در اتاق میزبان او بودهایم و در بالکن سیگار کشیدیم و بعدش چای نوشیدیم. خلوت در بالکن با مهدیه دلچسب است چون مطمئنم که هیچ حرفی از گفتگوهای دونفرهمان به نفر سومی درز نمیکند و میتوانم آنچه به دیگر دخترها نمیگویم را به او بگویم. شکهایی که درمورد رابطهام داشتهام را به او گفتهام و نترسیدم که قضاوتم کند. هر بار انتهای صحبتهایی که خیلی برایم جدیاند، میگویم این را یادت باشد به کسی نگویی و بعد از گفتنش خیالم راحت میشود. آدمهای زیادی نیستند که بتوانی هم حس دوستی ازشان بگیری و هم مطمئن باشی حتی یک کلمه از حرفت را جابهجا نمیکنند. ممکن است لابهلای گفتگوهای شبانه به دوستپسرشان بگویند یا اینکه با یک دوست صمیمیتر از تو آن را در میان بگذارند. صمیمیترین رفیق مهدیه هم دخترخالهاش است اما تردید ندارم که حرفهایم پیش او نیز بازگو نشده است. دلم به حرفهایی خوش است که بعدش یک پک میکشیدیم و به قول فروید، مابقی حرفهایمان دود هوا میشد. سیگار دست گرفتن واقعا اشتباه بود و از جمله اشتباهاتی است که آدمهای زیادی در دانشگاه در دامش میافتند؛ من (کامل) وابسته نشدم و میخواهم وابستگیام را کمتر هم کنم ولی مهدیه طوری سیگار میکشد که انگار ششهایش توتون نیاز دارند نه اکسیژن. گاهی چنان سرفه میکند که میگوید مثل هایزنبرگ سرطان گرفتهام. با هم قرار گذاشتیم که برای این مشکلش به دکتر برویم اما نمیدانم چرا عملی نمیشود و فقط درموردش صحبت میکنیم. امروز دوباره او را به اتاقمان دعوت کردم که هم با هم درس بخوانیم و هم از آشهای خوشمزهی یکی از مامان

برچسب: نویسنده: نگار حسنی تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 16:18

از وقتی بیدار شدم بیاعصابم. نه، از وقتی نمرهی درس روانشناسی اعتیاد در گلستان ظاهر شد بیاعصابم. نمرهای که گرفتم بالا نیست ولی متناسب با تلاشم است؛ هرچند کار عملیام بهگمانم آنقدر خوب بود که ارزش یک نمره بیشتر را داشت؛ حیف که سقف نمرهاش ۱۰ نمره بود و فقط ۶.۲۵ از امتحان عایدم شد. اگر فقط به نمرهی خودم بنگرم، از خودم راضیام. مشکل این است که نمرهی آنهایی که با یک ربع ارائه دادن ۲۰ شدند را میشنوم و میبینم باز هم در رقابت معدلها و نمرهها در حال سقوطم. آدمها میتوانند به معدلم که ۱۷.۷۸ است نگاه کنند و بگویند معدلت برای مهاجرت آنقدر بالا نیست. خب نسبت خودشان که ۱۸ و ۱۹ به بالا گرفتهاند پایینتر است و بر این اساس میگویند معدلم کافی نیست. همان دو نفری که این را به من گفتند، این را هم میگفتند که خودت را با دیگران مقایسه نکن. این جمله را روانشناسم نیز با ادبیاتی متفاوت و با بینش عمیقتری به شکلهای مختلف بیان میکند. وقتی دیگرانی جز او این را میگویند خندهام میگیرد چون تلاشهای مستمری که برای نمرهی بالاتر گرفتن دارند جلوی چشمانم رژه میرود. حقیقت این است که این جمله درست است و برای سلامت روانم نباید مقایسه کنم. برای شادی واقعی نباید کمالگرا باشم. برای خشم کمتر بهتر است خودم را در یک مسابقه تصور نکنم. حقیقت این است که نباید مقایسه کنم و حقیقت دیگر این است که واقعاً در یک مسابقهام. این دو گزاره دوز تناقض زندگیام را طوری افزایش دادهاند که دیگر توانی برای انکار اینکه مقایسهگر هستم ندارم. بله، من مقایسه میکنم. بله، دوستپسرم که ترجیح میدهد مهاجرت نکند به من میگوید که معدلم بالا نیست. بله، همکلاسیِ استعداد درخشانمان بعد از امتحانات در گروه به ما توصیه می

برچسب: نویسنده: نگار حسنی تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 16:18

دو تا از کتابهایم را اخیراً گم کردهام. یکی سقوط آلبر کامو بود که حدس میزنم خانه جا گذاشته باشم چون از وقتی از خانه برگشتم، هرچقدر دنبالش میگردم پیدایش نمیکنم اما به یاد هم ندارم که آن را به خانه برده باشم. نام کتاب دیگری که یکی دو هفته پیش در دانشکده گم کردم، زن ایرانی در گذار از سنت به مدرن است؛ مجموعه مقالاتی از سهیلا ترابی که تلاش میکند وضعیت درهمتنیدهی زن در ایران سنتی و دشوارهایی گذار به مدرنیته را توصیف کند. آن روز قرار بود بیرون برویم و یکی از دوستانمان که هممسیرمان بود، قرار بود تا جایی ما را برساند. برای اینکه در قطار برگشت بیکار نباشم و کمی خودم را به دنیای کتابها بازگردانم، این کتاب را که قطر کمی داشت و ترم پیش خریده بودم را برداشتم و در یک ساک قرمز قرار دادم. کیفم به اندازه یک کتاب بزرگ نبود. کمی معطل شدیم تا کار دوستمان در دانشکده تمام شود. بنابراین بر یکی از صندلیهای انتظار نشستم و حدس میزنم همینجا بود که کتاب را گم کردهام. هربار که به دانشکده میروم یادم میرود از حراست بپرسم یا ویترین اشیا گمشده را نگاهی کنم. فقط حدود پنجاه صفحهاش را خوانده بودم. برای منی که لابهلای کتابها گم شدهام، انتخابی ساده و روانی برای تثبیت سیر مطالعاتیام بود. پریشب با یکی از دوستانم صحبت میکردم که چیزی فراتر از خورهی کتاب است. تعاملی که او با کتابها دارد، عملاً قابلتوصیف نیست. اخیراً کانت را به انگلیسی شروع به خواندن کرده که شنیدنش دود از سرم بلند کرده بود. به او میگفتم من هم کتاب دیاسپورای کوین کنی را خریدم که یک کتاب نصفهی دیگر به مجموعه کتابهایم اضافه کنم. این را در اصل بخاطر اینکه پیمان حقیقت طلب ترجمهاش کرده و از وبلاگنویسها محبوبم است، انتخ

برچسب: نویسنده: نگار حسنی تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 16:18

صفحه بندی